• mkhameneyi.jpg
  • pezeshkiyan.jpg
  • akhameneyi.png
  • khomeyni.png
logo-alt

  • --
  • الساعة : 10:04
  • التأریخ : 12/01/2026
  • عدد الزیارة : 201
شهید مهرداد ساكی

شهید مهرداد سال 1345 در نهاوند دنيا آمد. نام پدرش حسن و نام مادرش دلبر است. او فرزند پنجم خانواده است و شش برادر و یک خواهر دارد. پدرش با شغل كشاورزی زندگی خانواده‌اش را اداره می‌کرد.

در سال 1352 زمانی كه شهید مهرداد 7 ساله بود، خانواده ساكی به لواسان كوچ كردند و در محلّۀ ناران لواسان كوچك ساكن شدند.

شهید مهرداد تحصیلاتش را تا دوم راهنمایی در مدرسه شریفی گذراند.

او با وجود سنّ کم، با افراد انقلابی انجمن اسلامی لواسان همکاری می‌کرد. پدر و برادران بزرگش به جبهه می‌رفتند. شهید مهرداد هم اصرار زيادی به رفتن داشت. مادرش مخالفت نمی‌كرد، ولي پدر از او می‌خواست در پشت جبهه خدمت كند.

سرانجام سال 61 او موفّق شد موافقت پدر را برای خدمت در كردستان جلب كند. شهيد مهرداد در كردستان با شهيد مهدی ‌خندان صحبت كرد و تصميم گرفت برای شركت در عمليّاتِ والفجر مقدماتی به جنوب بيايد.

زماني كه از كردستان برگشته بود، به جهت اهداء خون، رنگ پريده بود. پدرش برايش جگر خريد تا قوّت بگیرد. ولي شهيد مهرداد از خوردن امتناع كرد و با خنده گفت: «خودتان بخوريد. من آب هم بخورم در بدنم خون می‌شود.»

شهيد مهرداد جگر را نخورد و همان ساعت به جبهه رفت و ديگر برنگشت.

او در عملیّات والفجر مقدماتی با سِمَت کمک آرپی­جی‌ زن شرکت کرد و تاریخ 18/11/61 به شهادت رسید. خانواده‌اش تا چند ماه در بیخبری منتظر آمدن پسرشان بودند. ولی شهید مهرداد پس از 13 سال، تاریخ 2/5/1374 به آغوش میهن باز گشت. پیکر مطهرش پس از تشییع با شکوه توسط مردم نهاوند و تهران و لواسان در جوار امامزاده فضل ‌علی ابن موسی کاظم (ع) به خاك سپرده شد و مزارش زیارتگاه عاشقان راه شهادت گردید.

جانباز مهدی كه فرزند سوم خانوادۀ ساکی بود، نيز با حضور در جبهه‌های جنوب و غرب ایران و نبرد در جبهه‌های‌ مختلف،‏ 13 تركش در بدن داشت. مهدی به درجۀ جانبازی نایل آمد ولی به دنبال گرفتن تسهيلات و تشخیص درصد جانبازی نرفت! سرانجام بعد از تحمل سال‌ها درد و رنج در سن 45 سالگی به جهت تركشی كه به قلب او نزديك بود، به جمع دوستان شهيدش پيوست.

خواهر شهيد

برادرانم همه با خدا و با محبّت بودند. ولی مهرداد با وجود سنّ كم در اخلاق و رفتار خوش،  بینظير بود. بيشتر از همه به من و مادرم محبّت می‌كرد.

 وقتي خبر شهادتش را به ما دادند، چون پيكرش را نياوردند، قبول كردنش برای ما سخت بود. فرمانده‌اش شهيد يقينعلي گفت: ان‌ شاء الله شهيد شده است. منتظرش نباشيد!

قاسم خندان هم که در عملیّات حضور داشت به ما گفت: «مهرداد در اولیّن روز عملیّات از ناحیّۀ پا مجروح شد. ما او را به یک جای امن داخل یک گودال گذاشتیم. مهرداد ما را به خانم فاطمۀ زهرا (س) قسم می‌داد که او را رها کنیم و از محدودۀ آتش بعثی‌ها دور شویم.»

 در آن عملیّات قاسم خندان هم از ناحیّۀ گردن تیر می‌خورد. محسن کردی هم مقابل چشمانش شهید می‌شود.

ما با شنیدن این اخبار می‌دانستیم مهرداد شهید شده است؛ ولی چون جنازه‌اش نیامده بود، گاهی احتمال می‌دادیم اسیر شده  باشد.

مادرم شبهای جمعه سرگردان بود. نمی‌دانست براي پسرش خيرات بدهد يا برای سلامتی‌اش دعا كند.

 يك شب مادرم خیلی گریه می‌کند و در راز و نیازش،‏ خداوند را به خانم فاطمه‌ زهرا(س) قسم می‌دهد تا خبری از پسرش به او بدهد.

مادرم در آن شب خواب می‌بيند، در جبهه است و همراه مهرداد و جوانهای جبهه‌ای، در ميان شليك گلوله‌ها می‌دود؛ ولي گلوله‌ها به کسی نمی‌خورد. سرانجام يك خمپاره به وسط نيروها می‌خورد...

مادرم همان لحظه از خواب می‌پرد، به يقين می‌رسد كه پسرش شهيد شده است.

 

فرازهایی از وصیّت‌نامه شهید مهرداد

«... هم ‌اکنون این‌جانب مهرداد ساکی فرزند حسن، سعادتی یافتم که در کنار سایر برادرانم در جبهه‏های جنگ آماده شوم که بتوانم به نحو احسن حمایت از قرآن کنم و تا پای جان برای اسلام می­جنگم و سلام گرم خود را بر امت حزب ‌الله می­ر­سانم و امیدوارم که توانسته باشم با ایثار خون خود قدم مثبتی برای جمهوری اسلامی برداشته باشم و من این بنده حقیر و گناهکار می­خواهم بگویم که هیچوقت دست از حسین زمان برندارید و در راه ولایت فقیه گام بردارید و ان ‌شاء الله که به همّت شما، امت حزب ‌الله انقلاب را به تمام جهان صادر کنید و شما مادران به یاد شهدای کربلا گریه کنید! اما برای من گریه نکنید و به یاد علی اصغر شش ماهه گریه کنید. اما برای من گریه نکنید! زیرا که روح من ناراحت می‏شود. درود بر شما مادران و خواهران و پدران و برادران که با دادن فرزندان و برادران خود چون حضرت زینب (ع) صبور و بردبار، پشت دشمن را به خاک کشیدی ما رفتیم اما شما امید ما هستید و ان‌ شاء الله که قدس عزیز به دست جوانان برومند آینده آزاد خواهد شد...»

الدرجة :  0 |  المجموع :  0

اللصوق

    6.1.7.0
    V6.1.7.0